Tuesday, July 06, 2004

داستان هاي سكسي


داستان زندگی حميدرضا
به راهمون ادامه داديم تا رسيديم به يک پارک که خيلی بزرگ و البته خلوت بود. ليلا دست ما دوتا رو کشيد و گفت بريم تو. من گفتم ليلا جان من فردا امتحان فيزيک دارم عزيزم. باشه برای بعد لطفا". ليلا کلی اسرار کرد. تا اينکه فريبا گفت ليلا جون حتما" دوست نداره وقتی من باهاتونم بريم پارک و خواست که بره. من ديدم هم برای من و هم برای ليلا بد ميشه و از همه مهم تر اينکه دل ليلا برام مهم بود و اصلا" نمی تونستم ببينم دلش بشکنه. رفتيم توی پارک و حدودا" وسطای پارک يه نيمکت پيدا کرديم و نشستيم. ليلا گفت من ميرم يه چيزی بگيرم بخوريم و من نگذاشتم و خودم رفتم. يه ۵ دقيقه ای رفت و برگشتم طول کشيد. وقتی اومدم و آب ميوه هامونو خورديم ليلا گفت بايد برم دستشويی و من گير افتادم. چون ديگه نمی شد منم باهاش برم و با فريبا تنها می موندم و طاقت چشمهاشو نداشتم. در ضمن اصلا" علاقه ای نسبت به دوستی با دخترا نداشتم چون بهترينش و داشتم. فريبا گفت دستتون درد نکنه آب ميوه خوش مزه ای بود و منم کلی تعارف کردم. تا اينکه ديگه سر حرف رو باز کرد و من ديدم کاملا" منو ميشناخت و همه چيو در باره من ميدونست. البته بجز ماجرای سکس که من و ليلا بهم قول داديم به هيچکس نگيم و بين خودمون بمونه و منم از بابت ليلا مطمين بودم. فريبا گفت خيلی دوست داشته منو از نزديک ببينه و چند بار از کيف پول ليلا عکس من و ديده بوده و يکبار هم من و با عموم و ليلا از دور ديده بوده. منم يه سری سوال کردم و فهميدم باباش دوست عمومه و خونشون ۲ تا خيابون پايين تر از مدرسه هست و تا اون موقع دوست پسری نداشته و نمی تونسته به غريبه ها اعتماد کنه. با حرفهای اون من بيشتر يخ بدنم آب می شد و باهاش راحت تر می شدم و يه جوری حس ميکردم دوست خوبی برای من و ليلاست. ليلا هم بعد از نيم ساعتی اومد و ما اصلا" گذر زمان رو حس نکرديم. رفتيم و فريبا رو رسونديم و رفتيم به سمت خونه. ليلا هيچ حرفی نمی زد تا شب. اومد و کنارم نشست و گفت امروز خوب با فريبا گپ می زدی و ليلا رو فراموش کرده بوديا! منم قسم آيه و قرآن خوردم که به جونه ليلا اون شروع کرد. بعد برای ليلا همه چيو گفتم و ليلا هم گفت می خواسته صميمی ترين دوستش رو با من آشنا کنه و پارک نقشه بوده. اون شب کلافه و گيج بودم. امتحان فيزيک و که دادم سريع از مدرسه رفتم خونه و شيک کردم و رفتم تو پارک و منتظر شدم اونا رد بشن و از پشت نزديک شدم و ترسوندمشون. حسابی ترسيدن تا حدی که نزديک بود منو بزنن و داد و هوار راه بندازن.
بعد من از فريبا معذرت خواهی کردم و ليلا يکهو گفت به به! عروس اومد آبجی فراموش شد!!!! من آنچنان جا خودم که بکل خودم رو جمع و جور کردم و از ليلا عذر خواهی کردم.
و سعی کردم هميشه جلوی ليلا و فريبا محترمانه رفتار کنم. فريبا از من خوشش اومده بود و اينو کاملا" حس ميکردم. منم نه در حد ليلا اما ازش خوشم اومده بود. دلم می خواست يکبار باهاش جدی حرف بزنم اما فرصت نمی شد. ليلا هم وقت امتحاناش شده بود و خيلی توی درس غرق بود و کمتر به من می رسيد.کم کم با تموم شدن امتحانات ليلا رابطه من و فريبا بکل قطع شد و من اونو تا مدتها نديدم. اما دوباره با ليلا صميمی و صميمی تر شديم و به بحث های قبلمون جدی تر می رسيديم و فريبا توی ذهن ما گم شد.
مجيد از شهرستان اومد تهران و من و ليلا رو برد به اونجا برای تعطيلات تابستون. اما عموم کار داشت و زن عموم هم مريض بود. ما وقتی رسيديم به دهات سرسبزمون اولين کسی رو که سر جاده ديديم عموی نا تنيمون بود و می خواست چون مجيد نبود برگرده اما وقتی ما رو ديد با ما برگشت به خونه. منم از بدو ورود فقط به فکر کردن پويا بودم و گير آوردن فرصت. پويا هم ديگه بزرگ شده بود و پشت کنکوری بود. با ليلا همه نقشه ها رو آماده کرديم و قرارامونو گذاشتيم.
قرار بر اين بود که ۳تايی بريم توی باغ بعد ليلا برگرده و من برم سراغ پويا. چون پويا جثه خيلی بزرگتری نسبت به من نداشت من سريع غالب می شدم و مجبورش ميکردم و ليلا هم هم ميديد و هم مواظب بود کسی نياد. رفتيم توی باغ و ليلا برگشت. منم به پويا گفتم می خوام گرم کردنترو امتحان کنم. اونم بدون معطلی و هيچ حرفی قبول کرد. توی همين حين اهن و اوهون ليلا در اومد و فهميدم کسی داره می آد و بردمش توی تويله و ليلا هم از بالای علوفه ها ما رو می ديد. دستهاشو زدم به ديوار و شلوارشو کامل کشيدم پايين و برگردوندمش و پيرهنشم در آوردم.بعد نشوندمش تا برام ساک بزنه. تو همين حس و حال حس کردم ليلا اون بالا داره به خودش ور ميره و صدای آهش داره می آد. يک بار آبم اومد و پويا رو بلند کردم تا از عقب بکنمش. دستشو گذاشت لبه آخور و کونشو داد به سمت عقب و منم آروم آروم کيرم و دادم تو. ليلا کاملا" توی حس خودش بود. منم شروع کردم تلمبه زدن و تا ته فشار دادن تا حدی که پويا داد ميزد. آخر سر آبم و توش خالی کردم و همونجوری خوابوندمش روی يه پارچه کوچيک که پهن کرده بودم و روش خوابيدم. پويا گفت بلندشو نوبت منه و منم گفتم تو چند سال پيش از نوبتت استفاده کردی. بعد از اون ماجرا پويا حسابی با من بد شد و من و ليلا بيشتر خوشحال بوديم و با هم روابطمون صميمی تر می شد.
همه چيز تا چند سال خوب پيش می رفت تا من يک ضرب کنکور قبول شدم و پويا هم بعد از چند سال پشت کنکور موندن قبول شده بود و اون موقع سال دوم بود.توی دانشگاه خيلی از دخترا روی من نظر داشتن و منم کاملا" حس ميکردم و روفقام همه ميگفتن که من مثله سيب زمينی ميمونم اما من با پسرها و دخترها يکجور برخور ميکردم و تبعيضی قايل نمی شدم و اين باعث شده بود من بين پسرها و دخترا ميانجی بشم و اگه کسی خواستگاری يا ابراز عشقی داشت منو واسطه ميکرد. تا اينکه يه جريان سکسی توي دانشکده فعال شد و من بوسيله ۲ تا از دخترايی که اونها هم تازه عضو شده بودن باهاش آشنا شدم. اون دونفر که فرناز و هاله اسم داشتن منو به خونشون بردن و همه جوره از من پذيرايی می کردن. اما ديده شدن من با اونا توسط حراست و بسيج دانشجويی باعث شد ما از هم جدا بشيم. منم مجبور شدم به خاطر شکايت اونا مبنی بر مزاحمت من يک شب توی بازداشت بمونم تا کسی شکی نکنه. از اينجا اين لکه مزاحمت به من چسبيد اما اونايی که منو ميشناختن ميدونستن که من کاری نکرده بودم. بعد از اون ماجرا ليلا از من دلگير شد و تا حدی که اتاقامون از هم جدا باشه پا فشاری کرد. من رفتم توی ۲تا اتاق پر رمز و راز بچگيهامون ته باغ و ليلا موند و ۲ تا اتاق دراندشت و پر از وسايل. من از در عقب رفت و آمد ميکردم و هفته ها ليلا رو نمی ديدم. چون کاری کرده بودم و نمی تونستم بگم نکردم. در ضمن من همه چيمو با ليلا شريک بودم. مدت ها به ليلا فکر ميکردم اما فقط توی سکوت خودم. تا اينکه يکروز که رفته بودم لبه حوض جلوی خونه و درس می خوندم افتادم توی حوض و ليلا از بالکن به من می خنديد و اين باعث شد تا من بعد از حدود يکسال بازم خنده های ليلا رو ببينم. با ليلا دوباره رفيق شدم و همه ماجرا رو گفتم. اما اون آخر همه حرفها فقط گريه ميکرد. از مجيد پرسيدم و اون گفت پويا با مامان و باباش می خوان بيان خاستگاری ليلا. منم ناراحت بودم و حال خودم و نمی فهميدم. به ليلا قول دادم نزارم زن پويا بشه. و رفتم و از عموم ليلا رو خاستگاری کردم.
اما عموم گفت بين شما دوتا بايد ليلا انتخاب کنه. من و ليلا خوشحال بوديم تا روز خاستگاری. مامان پويا وقتی فهميد ماجرا از چه قراره شروع کرد بهونه آوردن. دليل هايی مثله سن کمتر من از ليلا و نداشتن شغل و پيش قدمی اونها و تموم نشدن درس و نرفتن سربازی. با گفتن همه اين دلايل من سرد شده بودم و يه مدت گوشه نشين. شنيدم ليلا رگشو زده اما رسوندنش بيمارستان و بخير گذشته. تو اون مدت حتی فکر کشتن پويا به فکرم رسيد و قصد داشتم با فنا شدن خودم جلوی اين ماجرا رو بگيرم. بعد از چند ماه که امتحانای ليلا و من تموم شد و اون فارغ التحصيل شد و وقت جواب دادن بود. من ديگه هيچی نمی فهميدم. فقط وقتی مجيد و ليلا اومدن تو اتاقم و با خنده گفتن پاشو شادوماد به خودم اومدم و از خوشحالی دوره حوض می دوايدم. عموم گفته بود من با اين وصلت موافق نيستم و مانع ميشم. اين باعث می شد رابطه ۲ برادر قطع بشه و عموم فداکاری رو کرد.
همون موقع ما عقد کرديم. و سال بعد من که درسم تموم شد با سرمايه پدريم يک شرکت کوچک راه انداختم و کم کم گسترش دادم و سال پيش با ليلا ازدواج کردم. و همه اونايی که توی زندگی ما بودن توی عروسی ما جمع شدن. از "ف" تا بچه های دانشگاه و پويا. حتی فرناز و هاله هم بودن و به ليلا معرفيشون کردم.
حالا ۲ سال هست که از زندگی مشترک ما ميگذره و ما هنوز خاطرات و فيلم ها و عکس هامونو نگه داشتيم و به سکس به طرق مختلف می پردازيم.
dezi_mangool@yahoo.com

0 Comments:

Post a Comment

<< Home